تبليغاتX
امید محال
زمزمه های دل من
آدمک آخر دنياست، بخند. آدمک مرگ همين جاست، بخند.

 آن خدايي که بزرگش خواندي، بخدا مثل تو تنهاست، بخند.

 دستخطي که تو را عاشق کرد، شوخي کاغذي ماست، بخند.

 فکر کن درد تو ارزشمند است، فکر کن گريه چه زيباست، بخند.

آنچه به يادت داديم، پر زدن نيست که درجاست، بخند.

 آدمک نغمه آغاز نخوان، بخدا آخر دنياست، بخند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:27
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:22
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:15
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:14
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:57
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن  در عشق  برای  گم شدن دریا

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا  مردن خوشا  از عاشقی  مردن

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من منه تن خسته را دریاب

مرا هم  خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا خواب

همیشه  خواب  تو دیدن دلیل بودن من بود

 چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

ضیافت های عاشق راخوشابخشش خوشاایثار

خوشا  پیدا شدن  درعشق برای گم شدن دریا

 نه از دور و  نه از نزدیک تو  از خواب  آمدی ا ی عشق

خوشا خود سوزی عاشق مرا  آتش  زدی  ای عشق

خوشا  عشق  و  خوشا  خون جگر خوردن

خوشا   مردن   خوشا  از  عاشقی  مردن     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:47
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
آنچنان سرد و غریبیم که از ما گذری نیست که نیست
در میان عطش عشق دگر جاذبه ای نیست که نیست

آنچنان سوز زمستان به دل افتاده که از روح
در گذر از دل سرما خبری نیست که نیست

یادگاری ز یخ سرد زمستان و دل روشن برف
جز رگ یخ زده و لرزه بر اندام که نیست

از بهار خرم و زیبای پر دار و درخت
جز به یادی اثری نیست که نیست

آنچنان برفی به قلب عاشقان بنشسته است
کاین نگاه گرم خورشید هم درمان که نیست

اشک زیبای خدا بر قامت سرد زمین
از نگاه عاشقی بارید بر عشقی که نیست

از صدای خوش صدای مرغ عشق
هیچ ردی به جز یادی پر از آهی که نیست

ای خدا در این زمین فرهادمان جا مانده است
این زمان جز تیشه ی فرهاد کش اینجا که نیست

ای خدا در این زمستان این قناری یخ زده
رحمتت بی انتها در این زمین نیست که نیست ..

.

.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:40
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 ماه با چهره ی زیبا هنوز

در پی خورشید خود از شب به روز

می رود خورشید از مشرق به غرب

مه شتابان می دود در تاب و تب

می گریزد نور باز از چنگ او

ماه اما با هزاران آرزو

می رود اینجا و آنجا در پی اش

کاش می شد او بماند با دلش

......................

روز ها از پی هم می رود

اشک ها در نگاهی می دود

آسمان در سایه ای پل می زند

سیل اشکی بر سر گل می زند

گل نگاهش مانده بر ابر سیاه

تشنه ی یک قطره از آغوش ماه

ماه اما همچنان دنبال نور

در دلش یک آسمان مستی و شور

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:37
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

در من نفسی نیست ، نفسی نیست

در خانه کسی نیست .........

نکن امروز را فردا

بیا با ما که فردایی نمی ماند

که از تقدیر و فال ما

در این دنیا کسی چیزی نمی داند

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویش هم به تو بر می خورم انگار

در تو شده ام گم به من دسترسی نیست

نکن امروز را فردا

دلم افتاده زیر پا

بیا ای نازنین ای یار

دلم رو از زمین بردار

در این دنیای وانفسا

تویی تنها منم تنها

نکن امروز را فردا

بیا با ما بیا با ما

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

در این دنیای ناهموار

که می بارد به سر آوار

به حال خود مرا نگذار

رهایم کن از این تکرار

در این دنیای وانفسا

تویی تنها منم تنها

نکن امروز را فردا

بیا با ما بیا با ما

امروز که محتاج توام جای تو خالیست

فردا که میایی به سراغم نفسی نیست

آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است

حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:9
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دو روز مانده به پايان جهان ،

 

تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است .

 

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .

 

پريشان شد و آشفته و عصباني ،

 

نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

 

داد زد و بد و بيراه گفت ،

 

خدا سكوت كرد .

 

آسمان و زمين را به هم ريخت ،

 

خدا سكوت كرد .

 

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،

 

خدا سكوت كرد .

 

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ،

 

خدا سكوت كرد .

 

كفر گفت و سجاده دور انداخت ،

 

خدا سكوت كرد .

 

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .

 

خدا سكوتش را شكست و گفت :

 

«عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت .

 

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست ­دادي،

 

تنها يك روز ديگر باقي ­است.

 

بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »

 

لا به لاي هق هقش گفت:

 

«اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد!؟ »

 

خدا گفت :

 

« آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ،

 

گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ،

 

هزار سال هم به كارش نمي آيد .»

 

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت :

 

« حالا برو و زندگي كن .»

 

او مات و مبهوت،

 

به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .

 

اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود،

 

مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .

 

قدري ايستاد...

 

بعد با خودش گفت :وقتي فردايي ندارم ،

 

 

نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد .

 

بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .

 

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ،

 

زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد

 

مي تواند تا ته دنيا بدود ،

 

مي تواند بال بزند ،

 

مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ،

 

مي تواند …

 

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ،

 

زميني را مالك نشد ،

 

مقامي را به دست نياورد اما …

 

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد .

 

روي چمن خوابيد .

 

كفش دوزكي را تماشا كرد .

 

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد

 

و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

 

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ،

 

لذت برد و سرشار شد و بخشيد ،

 

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

 

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :

 

« امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 17:4
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

شب آشیان شبزده چکاوک شکسته پر

 

رسیده ام به نا کجا مرا به خانه ام ببر

 

کسی به یاد عشق نیست کسی به فکر ما شدن

 

از آن تبار خود شکن تو مانده ای و بغض من

 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

 

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

 

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

 

مرا به خانه ام ببر که شهر ، شهر یار نیست

 

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست

 

سکوت نعره می زند که شب ترانه ساز نیست

 

مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست

 

مرا به خانه ام ببر اگرچه خانه ، خانه نیست

 

از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن

 

از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن

 

چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست

 


+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:54
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

نابینا به ماه گفت : دوستت دارم .

ماه گفت : چه طوری ؟ تو که نمی بینی

نابینا گفت : چون نمی بینمت دوستت دارم

ماه گفت : چرا ؟

نابینا گفت : اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:45
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 15:3
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

يه زماني خيلي سال پيش وقتي آدما ناراحت ميشدن.

يه چيزي از گوشه چشمشون مثل يه قطره مي چكيد.

احساس قشنگي بود ولي هيچكس اسمشو نمي دونست.

بعدها همه عاشقا جمع شدن اسم اين قطره رو گذاشتن اشك.

اسم اين احساسم گريه.

گريه كن براي دردا گريه كن براي خونه.

گريه كن براي اين دل كه نميتونه بمونه كه نميتونه بمونه.

گريه كن براي دردا گريه آغاز جنون.

گريه كن اگه ميتوني كه تو دل غمي نمونه كه تو دل غمي نمونه.

اگه ميشنوي صدامو يه كه ميبيني نگامو.

دل من تنهاي تنهاست تو نديدي گريه هامو تو نديدي گريه هامو.

گريه كن براي دردا گريه آغاز جنون.

گريه كن براي اين دل كه نميتونه بمونه كه نميتونه بمونه.

گريه كن براي رفتن گريه كن براي مردن.

گريه كن براي قلبي كخ با چشمهاي تو سوختن كه با چشمهاي تو سوختن.

اگه مي شنوي صدامو يا ميبيني نگامو.

دل من تنهاي تنهاست تو نديدي گريه هامو تو نديدي گريه هامو.

گريه كن براي دردا گريه آغاز جنون.

گريه كن براي اين دل كه نميتونه بمونه كه نميتونه بمونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:45
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري                  

 

رو به روم نشستي اما ازغريبه كم نداري

 

رو به روي من نشستي توي چشم تو ستاره           

 

از صداي تو شنيدم كه دلـت دوسـم نـداره

 

دل تو، تو آسمونـا من به دنبال دل تـو                

 

تـو به دنبال ستـاره ، من به يـاد قـسـم تـو

 

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري               

 

هرگز از روز جـدايـي سخني به لب نياري

 

حالا رو به روم نشستي ، حرف تو فقط جدايي        

 

تو قسم نخورده بودي كه يه دنيا بي وفايي

 

تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره        

 

نــــور يــــك ســتـــاره يــــك شـــــب      

                                                   

 

 جـاي مـهـتـابـو مـيـگـيـره    

                    

                            جـاي مـهـتـابـو مـيـگـيـره    

                                   

                                            جـاي مـهـتـابـو  مـيـگـيـره...!                              

 

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري                            

 

رو به روم نشستي اما ازغريبه كم نداري

 

رو به روي من نشستي توي چشم تو ستاره                   

 

از صداي تو شنيدم كه دلـت دوسـم نـداره

                                               

                           كــه دلــت دوســم نــداره                                           

 

                                    كــه دلــت دوســم نــداره                             

                                      

                                            كــــه دلـــت دوســــــم نــــداره....................!

       

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:45
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
مي دوني چرا وقتي ميخواي بري تو رويا چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟

 وقتي ميخواي گريه کني چشمهات رو ميبندي؟؟؟

وقتي ميخواي کسي رو ببوسي چشمهات رو ميبندي؟؟؟؟

 چون قشنگ ترين چيز هاي اين دنيا قابل ديدن نيست ....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:57
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

اگر کلمه ی دوستت دارم قیام علیه بند های میان من و توست

اگر کلمه دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست

اگر کلمه دوستت دارم راضی کننده و تسکین دهنده ی قلب هاست

اگر کلمه ی دوستت دارم پایان همه ی جدایی هاست

اگر کلمه ی دوستت دارم نشانگر اشتیاق راستین من نسبت به توست

اگر کلمه ی دوستت دارم کلید زندان من و توست

پس با تمام وجود فریاد می زنم

... دوستت دارم

   

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:51
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

اي گل تازه اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را

ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را

ما اسير غم خودرحم چرا نيست تو را

جان من سنگ دلي دل به تو بستن غلط

رفتن اولاست ز كوي تو ستادن غلط است

تو نه آني كه غم عاشق زارت باشم

ديگري جز تو مرا اين همه آزار مكرد

آن چه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد

بشنو پند و مكن قصد دل آزرده خويش

ورنه بسيار پشيمان شوي از كردار خويش 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:39
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

بر سنگ قبر من بنويسيد

خسته بود اهـل زمين نبود نـمازش شـكســته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد

شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا، شكسته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد 

پاك بود چشمان او كه دائما از اشك، شســته بود

بر سنگ قبر من بنويسيد

اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دسـته بود

بر سنگ قبر من بنويسـيد

كل عمر پشت دري كه باز نمي شد، نشسته بود

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 21:38
  به قلم: شهاب و رامتین  | 

ب